چقدر درد آوره...
قرار بود که امسال، شعر دیگه ای نذارم و با شادی، به استقبال بهار بریم و...
ولی متاسفانه خبر دردناک آسمونی شدن یه پرنده، حسابی آشفتم کرد و شعر زیر رو تقدیم به روح این عزیز می کنم که تو سانحه ی پرواز، آسمونی شد...
روحش شاد...
بهار آمد، کجا رفتی؟ تو را در آسمان دیدم
تک و تنها و بی یاور، جدا از این و آن دیدم
چرا خوابیدم و در خواب، خواب آسمان دیدم؟
چرا خود را میان ورطه ی خوابی گران دیدم ؟
تو را دیدم که می رفتی، کبوتر وار و بی پروا
تو را رنگین تر از نقاشی رنگین کمان دیدم
تو را دیدم که یا زهرا و یا حیدر به لب داری
به سوی عرش می رفتیّ و با مولایمان دیدم
تو را در ابرها دیدم، شبیه قطره باران
میان چشمهای خود، تو را در کهکشان دیدم
بهار آمد، ولی عاشق، چو شمع جمع سرمستان
تو را گِردش میان هیئت پروانگان دیدم
چرا رفتی؟ چرا احمد؟ ندیدی شیر خوارت را؟
دل خود را ز هجرانت غمین و بی امان دیدم
چه پروازیست بی پایان، پرستوی رهای من
چرا مرغی غریب و خسته و بی آشیان دیدم؟
حسینی بودی و عاشق، علیّ اکبری رفتی
تو را بر سینه ی این آسمانِ بی کران دیدم...
میم و حا...
نظرات شما عزیزان:
.gif)